آوین جون آوین جون ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

آوین فرشته کوچولوی مامان و بابا

برای آوین عزیز تر از جان

1392/10/1 23:03
666 بازدید
اشتراک گذاری

 

فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن.

 

اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد دادم.

 

…

 


اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا ده، همانگونه که من در دوران کودکی به حرفهای تکراریت بارها و بارها با عشق گوش فرا دادم.

 

اگر زمانی را برای تعویض من میگذاری با عصبانیت این کار را نکن و به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، من نیز مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم.

 

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم پس خشمگین نشو اگر بارها و بارهای مطلبی را برای من تعریف میکنی.

 

وقتی نمی خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن، زمانی را به یاد بیاور که مجبور میشدم با هزار و یک بهانه تو را وادار به حمام کردن کنم.

 

وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز، سئوالاتی می کنم با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر.

 

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی، حافظه ام یاری نمی کند، فرصت بده و صبر کن تا بیاد بیاورم، اگر نتوانستم بیاد بیاورم عصبانی نشو، برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن ، که تنها با تو بودن و تو را برای شنیدن داشتن است.

 

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده … همانگونه که تو اولین قدم هایت را در کنار من برداشتی.

 

وقتی نمیخواهم چیزی بخورم مرا وادار نکن من خوب میدانم که کی به غذا احتیاج دارم.

 

روزی متوجه میشوی که علیرغم همه اشتباهاتم همیشه بهترین چیزها را برای تو میخواستم و همواره سعی کردم بهترین ها را برای تو فراهم کنم.

 

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو تو باید مرا درک کنی.

 

یاریم کن، همانگونه که من یاریت کردم ان زمان که زندگی را آغاز کردی.

 

زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم، عصبانی نشو … روزی خود خواهی فهمید.

 

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو، این راه را به پایان برسانم.
فرزند دلبندم، دوستت دارم


 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

خاله‌ مهین
9 مرداد 92 19:56
خاله‌ داری به‌ حرفای مامان مهشید فکر میکنی
خب به‌ حرفاش گوش بده‌ و دختر خوبی باش


نه خاله جون دارم فکر میکنم ببینم چجوری میتونم شیطونی کنم ؟؟؟
خاله‌ مهین
10 مرداد 92 4:23
اره‌ خاله‌ شیطونی کن که‌ معلوم بشه‌ که‌ سرزنده‌ای ولی خاله‌ قشنگ به‌ حرفایی که‌ مامان مهشیدت بهت زد گوش و اویزونه‌ گوشات کن


چشم خاله
م ب
25 مرداد 92 10:00
چقدر عمیق، ساده و روان.
اشکم دراومد


همیشه شاد یاشید